یک سال و یک ماه و یک روز...
به نام خدا...
جان مادر...
بردیا جونم...
این روزا خیلی بیشتر یادم می افته که باید خدا رو شکر کنم.... بالندگیت برام شیرینه.... بعضی وقتا یه شیرین کاری هایی میکنی... که بعدش از خودم میپرسم که چرا تو رو دست کم گرفتم...
برام شیرینه...شیرینتر از همه ی عسلهای دنیا....
خدایا شکرت به خاطر بالندگی پیاپی بردیا...
شکرت به خاطر به هم ریختگی همیشگی خونمون...
شکرت به خاطر اثر دست و دهن بردیا روی همه ی میزها و شیشه های خونمون...
خدایا شکرت
عکس هم که پای ثابت پستهای مامان نسرینه...
ساحل فریدون کنار... بردیا خوشحال از تصاحب عینک مامان...


بردیا و مامان...


چالوس... هوای خنک و بارونی

از اونجایی که لباسشویی توی تراسه... تراس هم تازه به کشفیاتت اضافه شده.... به محض روشن شدن لباسشویی میشینی و با ترس و نگرانی و البته با دقت حرکات لباسشویی رو نگاه میکنی...

و هر چند ثانیه یک بار به من گوشزد میکنی که این اوووووووووووفه... جیژژژژژژژژژژزه.... و نباید نزدیکش برم...
قربون عقلت مادررررررر

13 ماهگیت... یا به عبارتی یک سال و یک ماه و یک روزگیت مبارک


یک سال و یک ماه و یک روز...
